الغزالي

74

كيمياى سعادت ( فارسى )

مشغول مىدارد ، و امّا تن به اصلاح آن و ساختن كار آن مشغول مىدارد [ 1 ] . و از مشغول داشتن دل به دوستى آن ، در دل صفتها پديد مىآيد - كه آن همه سبب هلاك بود - چون حرص و بخل و حسد و عداوت و غير آن . و از مشغول داشتن تن بدان ، مشغولى دل پديد آيد تا خود را فراموش كند [ 2 ] و همه را به كار دنيا مشغول دارد . و چنان كه اصل دنيا سه چيز است - طعام و لباس و مسكن - اصل صناعتها كه ضرورت آدمى است نيز سه چيز است : برزيگرى و جولاهى و بنّايى . لكن اين هر يكى را فروع‌اند [ 3 ] : كه بعضى ساز آن مىكنند ، چون حلّاج و ريسندهء ريسمان كه ساز جولاه مىكنند ، و بعضى آن را تمام مىكنند ، چون درزى [ 4 ] كه كار جولاه تمام مىكند . و اين همه را به آلت‌ها حاجت افتاد از چوب و آهن و پوست و غير آن ، پس آهنگر و درودگر و خرّاز [ 5 ] پيدا آمد . و چون اين همه پيدا آمد ، ايشان را به معاونت يكديگر حاجت بود ، كه هر كس همه كار خويش نمىتوانست كردن . پس فراهم آمدند تا درزى كار جولاه و آهنگر مىكند و آهنگر كار هر دو راست مىدارد ، و همچنين هر يكى كار يكديگر مىكنند . پس ميان ايشان معاملتى پديدار آمد كه از آن خصومتها خاست ، كه هر - كس به حقّ خويش رضا نمىداد و قصد يكديگر مىكردند . پس به سه نوع ديگر حاجت افتاد از صناعات : يكى صناعت سياست و سلطنت ، و ديگر صناعت قضا و حكومت ، و ديگر صناعت فقه كه بدان قانون وساطت ميان خلق بدانند . و اين هر يكى پيشه‌اى است ، اگر چه بيشتر كار آن به دست تعلق ندارد . پس بدين وجه شغلهاى دنيا بسيار شد و در هم پيوست ، و خلق در ميان آن خويشتن گم كردند و ندانستند كه اصل اول اين همه سه چيز است و بيش

--> [ 1 ] در ترجمهء « احياء » - ربع مهلكات ، كتاب ذم دنيا ( بيان حقيقت دنيا . . . ) - چنين آمده است : پس اعيان دنيا اين است ، الا آن است كه آن را با بنده دو علاقت است ، علاقتى با دل . . . و علاقت دوم با تن . [ 2 ] تا . . . ، كه در نتيجه دل خود را فراموش مىكند . [ 3 ] يعنى هر يك از صناعتها را شاخه‌هايى است . [ 4 ] درزى ، خياط [ 5 ] - خراز ، چرمگر .